دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

شیری که برازنده فخر است و مباهات

سید حسن است آیا یا شیخ امارات؟

 

این داده چو قواده به عشرتکده، رونق

آن گشته ولی قائد احرار به شامات

 

آن پخته سخن گوید با تکیه به قرآن

این خام ولی چون شتران، حامل تورات

 

آن لرزه درافکنده به ارکان تل آویو

این با تن لرزان شده پنهان به عمارات

 

ای شیخ! کنی تکیه به قومی که خداوند

از دوستی‌اش کرده تو را نهی به آیات؟

 

۰ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۸:۱۹

معلم یک مدرسه به دانش‌آموزانش گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او از آن‌ها خواست که فردا هر کدام یک کیسه‌ی پلاستیکی بردارند و داخل آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردای آن روز بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی از بچه‌ها ۲ سیب‌ زمینی، بعضی‌ ۳ تا و بعضی‌ ۵، ۶ سیب زمینی بود.

سپس معلم از بچه‌ها خواست تا یک هفته هر کجا که می‌روند، کیسه‌ی پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی‌های گندیده! به علاوه، آن‌هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند، از حمل آن بارهای سنگین خسته شده بودند.

۰ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۸:۱۶

۱-  هر نشست مطالعه بین ۴۵ دقیقه تا ۹۰ دقیقه می‌باشد بعد از این زمان یک ربع به مغز استراحت دهید تا مطالب را  ثبت نماید.  استراحت بین نشست‌های مطالعه خیلی مهم است، لطفا جدی بگیرید.

 ۲-  موقع مطالعه بین سوال و جواب ارتباط پیدا کنید و تفاوت آن سوال و جواب را با سوال و جواب‌های دیگر بیابید.

 ۳-  مطالبی را که می‌خوانید دسته‌بندی و منظم به ذهن بسپارید. مثلا با کمک نمودار مطالب را خلاصه کنید تا بیشتر در حافظه بماند.

۰ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۸:۱۲

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۵:۰۹

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۱۴:۵۱

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۱۲:۲۷

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۸:۰۱

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۸:۰۰

عروة بن زبیر بخاطر بیماری یکی از پاهایش قطع شد و در همان روز از هفت پسری که داشت و یکی که از همه عزیزتر بود، به سبب لگد اسبی از دنیا رفت.

عروه گفت: اللّٰهُمَّ لَکَ الْحَمْد. اِنَّا لِلّٰه وَ اِنَّا اِلَیْهِ راجِعُون. خدایا هفت پسر به من دادی و یکی را گرفتی و چهار طرف به من دادی و یکی را گرفتی. و من از خداوند می‌خواهم تا ما را در بهشت با هم جمع گرداند.

روزها گذشت. یکی از روزها وارد مجلس خلیفه شد شیخی را در آنجا یافت که سالخورده و نابینا بود. خلیفه گفت: ای عروه از این شیخ قصه‌اش را بپرس.

شیخ گفت: ای عروه بدان که من در دره‌ای زندگی می‌کردم و در آنجا کسی ثروتمندتر از من در مال و فرزند نبود.

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۹ ، ۱۲:۰۷

چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.

زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد.

 هر بار که او آتشی میان سنگ‌ها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگ‌ها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست.

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۹ ، ۱۲:۰۱

۱- خواندن و بدون نوشتن:

همانطور که اشاره شد روش نادرست مطالعه است‌. مطالعه فرآیندی فعال و پویا است و برای نیل به این هدف باید از تمام حواس خود برای درک صحیح مطالب استفاده کرد‌. باید با چشمان خود مطالب را خواند، باید در زمان مورد نیاز مطالب را بلند بلند ادا کرد و نکات مهم را یادداشت کرد تا هم با مطلب مورد مطالعه درگیر شده و حضوری فعال و همه جانبه در یادگیری داشت و هم در هنگام مورد نیاز، خصوصا قبل از امتحان، بتوان از روی نوشته‌ها مرور کرد و خیلی سریع مطالب مهم را مجددا به خاطر سپرد.

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۹ ، ۱۱:۵۷

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۱۲

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۰:۵۳

حضرت فاطمه معصومه (س) در روز اول ذیقعده سال ۱۷۳ هجری قمری، در شهر مدینه چشم به جهان گشود.

این بانوی بزرگوار، از همان آغاز، در محیطی پرورش یافت که پدر و مادر و فرزندان، همه به فضایل اخلاقی آراسته بودند.

حضرت معصومه (س) در همان سنین کودکى با مصیبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد مواجه شد.

لذا از آن پس تحت مراقبت و تربیت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى‌الرضا (ع) قرار گرفت. تا این که امام رضا (ع) بنا به درخواست مامون راهی خراسان شدند.

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى امام رضا (ع) در پى اصرار و تهدید مأمون عباسى سفری تبعیدگونه به خراسان داشتند و بدون این که کسى از بستگان خود را همراه ببرند راهى این شهر شدند.

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۱

مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترک اعتیاد در تیمارستان بستری بود. وقتی مرخص شد، حرف قشنگی زد.

او گفت: آنجا دیوانه‌های زیادی بودند، یکی می‌گفت من چگوارا هستم! همه باور می‌کردند.

یکی می‌گفت: من گاندی‌ام! همه قبول می‌کردند.

ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم، همه خندیدند و گفتند: هیچ کس مارادونا نمیشه.

آنجا بود که من خجالت کشیدم که چه بر سر خودم آوردم.

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۹ ، ۱۳:۱۶

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد