دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540
دبیرستان حاج سید حسین نوایی


دبیرستان زنده‌یاد حاج سید حسین نوایی

دولت آباد برخوار خیابان طالقانی خیابان سجاد خیابان شهید محمدمهدی داوری تلفن 03145823540

۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۱

۰ نظر ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۵۴

۰ نظر ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۴۳

کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم.

گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم.

تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۶

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ۵۲ ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ.

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ می‌شد.

ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ می‌زنه ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ میکنه.

ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ.

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ: ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.

ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ گفت ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ می‌کنم.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۴

نقل است که نادرشاه در سال ۱۱۵۶ به نجف آمد. او در این سفر زیارتی دستور داد تا گنبد حرم مطهر و ملکوتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام طلایی شود.

در یکی از این روزها که نادرشاه قصد تشرف به حرم داشت دید در کنار درب حرم یک پیرمرد نابینایی در حال گدایی است؛ نادر پیش پیرمرد رفت و در کنارش نشست. گفت: چند وقت است اینجا گدایی می‌کنی؟

پیرمرد که فهمید نادرشاه کنارش نشسته خوشحال شد. گمان کرد قرار است صله‌ای از نادرشاه بگیرد. عجز و لابه‌اش را بیشتر کرد و گفت: حدودا بیست سال جناب نادر.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۱۷

روزی سه نفر از شعرا نزد معاویه جمع بودند: طِرِمّاح، هُشام مُرادی و محمد بن عبداللّه‏ حِمْیَری.

معاویه کیسه زری بیرون آورد و مقابل خود گذاشت و گفت: ای شعرای عرب، درباره علی‌بن ابی‏طالب شعری بگویید، ولی جز حق نگویید. من فرزند ابوسفیان نباشم اگر این کیسه را به کسی بدهم، جز آن‏که درباره علی حق را بگوید.

طِرمّاح برخاست و درباره حضرت ناسزا گفت. هشام مرادی نیز ناسزا گفت.

عمروعاص به حمیری گفت: اکنون تو بگو، ولی غیر حق مگو. سپس عمروعاص به معاویه گفت: قسم یاد کرده‏‌ای که این کیسه را جز به کسی که درباره علی حق بگوید ندهی. معاویه گفت: آری.

۰ نظر ۰۷ مرداد ۰۰ ، ۲۱:۲۴

پیامبر در سال دهم هجرت حج گزارد و به سوى مدینه بازگشت. در روز هجدهم ذیحجه به سرزمین غدیر خم رسید.

او به فرمان الهى دستور داد سواران و پیادگان توقف کنند، آنان که رفته‏‌اند، باز آیند و آنان که نیامده‏‌اند، برسند.

سپس بر انبوهى از جهاز شتران فراز رفت و خداى را سپاس گفت و از اینکه به زودى از میان آنان خواهد رفت، خبر داد.

سپس از آنان خواست درباره چگونگى ابلاغ رسالت وى گواهى دهند. مردمان فریاد برآوردند: شهادت مى‏‌دهیم که تو پیام حق را ابلاغ کردى، نصیحت کردى و جهاد نمودى. خداوند تو را پاداش نیکو دهد.

۰ نظر ۰۷ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۱

تابستان سال ۶۷ تداعی‌گر خاطرات بسیاری در ذهن هر ایرانی می‌باشد. قبول قطعنامه ۵۹۸ و زهری که امام راحل (ره) به اجبار آن را نوشید، زیر پا گذاشتن مفاد قطعنامه‌ای که تازه امضا شده و هنوز امضای آن خشک نشده از سوی نیروهای عراقی با تجاوز دوباره به خرمشهر و در نهایت تحرکات فریب خوردگان منافقی که تحت القائات درون سازمانی، رؤیای تسلط بر ملت و دولتی داشتند که هشت سال تمام قد در برابر ابرقدرتهای شرق و غرب ایستادگی کرده بود.

تحرکاتی که توسط سازمان مجاهدین خلق عملیات فروغ جاویدان نام گرفت؛ اما فروغی بی‌فروغ.

گروهک منافقین در پی حملات عراق به خاک میهن اسلامی و عقب‌نشینی‌های موقت رزمندگان اسلام، با تصور این که پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ ناشی از جدایی ملت و دولت است، به خیال واهی، فرصت را غنیمت شمرده و سعی در رسیدن به اهداف پلید خود نمود.

۰ نظر ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۰

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۱۳

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۰۰

در روستایی کشاورزی زندگی می‌کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می‌داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی‌ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی‌تواند پول او را پس بدهد معامله‌ای پیشنهاد داد. او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد.

دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد! پیرمرد کلاه‌بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می‌کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه‌ای خالی می‌اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد، اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می‌شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می‌شود. اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۴۹

روزی مردی مسیحی قصد داشت تا با مسخره کردن امام باقر (ع) ایشان را خشمگین کند و به این وسیله برای خود و برخی از رهگذران نادان، اسباب خنده و شادی فراهم نماید.

برای اجرای نقشه‌اش، سر راه امام قرار گرفت. وقتی امام به نزدیکش رسید، در حالی که نیش خندی به لب داشت، با صدای بلند گفت: سؤالی دارم.

امام آماده شنیدن سؤال شد. مرد با بی‌ادبی گفت: آیا تو بقر هستی؟ و خنده احمقانه‌ای سر داد تا رهگذرانی هم که سؤالش را شنیده بودند، بخندند.

امام باقر (ع) بدون این که ذرّه‌ای عصبانی شود، به آرامی گفت: نه، من باقر هستم.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۴۲

مردی نزد جوانمردی آمد و گفت: تبرکی می‌خواهم. جامه‌ات را به من بده تا من نیز همچون تو از جوانمردی بهره‌ای ببرم.

جوانمرد گفت: جامه‌ی مرا بهایی نیست. اما سوالی دارم؟ مرد گفت: بپرس.

جوانمرد گفت: اگر مردی چادر بر سر کند زن می‌شود؟ مرد گفت: نه

جوانمرد گفت: اگر زنی جامه‌ی مردانه بپوشد مرد می‌شود؟ مرد گفت: نه

جوانمرد گفت: پس در پی آن نباش که جامه‌ی از جوانمردان را در بر کنی که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشی جوانمرد نخواهی شد. زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه!

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۳۵

ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﯾﻌﺎﺕ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻇﺮﻑﻫﺎﯼ ﻣﺨﺼﻮﺻﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺳﻔﺎﻝ ﻣﯽﺭﯾﺨﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﺒﻮ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ.

ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺷﮑﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺳﻔﺎﻝ، ﺍﮔﺮ ﺿﺮﺑﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺒﻮ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﻣﯽﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﻣﺎﯾﻊ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ.

ﻣﺮﺩﯼ ﭘﺎﺭﺳﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﻏﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺷﻬﺪ ﻣﯽﻓﺮﻭﺧﺖ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺑﻀﺎﻋﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﻮﺕ ﺯﺍﻫﺪ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩ.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۳۳

شخص ثروتمندی که کلاهبردار بازار بغداد بود، عزم حج کرد. بار شتری بست و سوار بر شتر عازم حج شد.

چون مراسم روز عید قربان شد، شتر خودش را قربانی کرد و بعد از اتمام حج شتری خرید تا برگردد.

از حج برگشت. بعد از یک ماه در شهر بغداد باز در معامله‌‌ای دروغ گفت و توبه‌‌ی خود را شکست.

عهد کرد که تا سال دیگر به مکه رود و رنج سفر ببیند و قربانی کند تا خدا گناهان او را ببخشد.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۲۹

دبیرستان حاج سید حسین نوایی دولت آباد